لب هر دربه روي كوچه ها آهسته وا مي شد واز دهليز قلب خانه ها باخوف سراپا واژه انسان رها مي شد هزاران سايه كمرنگ -دريك كوچه باهم آشنا مي شد طنين ميشد -صدامي شد صداي بي صدايي بود وفرمان اهورايي کاش باران به گونه ای براین مردم می بارید که خوف وترس را از وجود آنان پاک میکرد